همراه با خورشید

این وبلاگ امکانی برای همراهی و همدلی با دانشجویان است

طلبه کرمانی در «حما» به شهادت رسید
نویسنده : علی اصغر کاملی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥
 

 روز گذشته، مصادف با 11 محرم الحرام، طلبه‌ی بسیجی «سعید بیاضی زاده»، در راه دفاع از حریمِ «آل الله» و آرمان‌های انقلاب اسلامی، در «سوریه» بال در بال ملائک گشود.

بنا بر اخبار واصله  «سعید بیاضی زاده» طلبه ای 22 ساله و از اهالی «حجت آباد»(از توابع «ماهان») بود که چندی قبل داوطلبانه به صفوف مدافعان از حریمِ «اسلام ناب محمدی(صلوات الله علیه)» و حرمِ بانوی مقاومت «حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)» در «سوریه» ملحق شد. وی روز گذشته، در منطقه ی «حما» هدف آتش «مزدورانِ سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» قرار گرفت و پای بر بساط «عند ربهم یرزقون» نهاد.
گفتنی است عمو و پسر عموی این شهید، از شهدای سال های دفاع مقدس می باشند.
 
روحمان با یادشان شاد
هدیه به ارواح بلندپروازشان صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 

+عکس


 
 
خاطره کربلایی کاظم ساروقی اززبان فرزندش
نویسنده : علی اصغر کاملی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥
 
«اسماعیل کریمی» فرزند 85 ساله مرحوم کربلایی کاظم ساروقی که از نظر صورت و سیرت بسیار شبیه به پدرش مرحومش هست. او خاطرات نابی از پدر خود دارد که شنیدنش برای هر شنونده‌ای می‌تواند جذاب باشد. محمدکاظم کریمی (مشهور به کربلایی کاظم ساروقی) روستایی‌زاده‌ای بی‌سواد بود که به اذن خدا و با عنایت اهل بیت(ع) حافظ کل قرآن کریم شد و این امر از سوی علمای زمان از جمله حضرات آیات بروجردی و مرعشی نجفی مورد تأیید قرار گرفت. حتی رهبر معظم انقلاب نیز در سنین نوجوانی با مرحوم کربلایی کاظم برخورد داشته‌اند و این معجزه مورد تأیید ایشان نیز قرار گرفته است.

حال پسر که هم‌شکل و هم‌سن پدر در آن سال‌ها است، حرف‌هایی دارد و خاطراتی را بازگو می‌کند که برای نسل امروز شنیدنی ست.


اسماعیل کریمی، فرزند ارشد کربلایی کاظم

 از کودکی مرحوم کربلایی کاظم بگویید، در کودکی به ایشان چه گذشت؟

کربلایی کاظم در سن هفت سالگی می‌خواست برود مکتب‌القرآن که قرآن یاد بگیرد. پدر ایشان کشاورز بود و وضعیت مالی مناسبی نداشت و قادر به پرداخت شهریه مکتبخانه نبود. ایشان را می‌برد صحرا و مشغول به چوپانی می‌شدند. تا اینکه در سن 24 سالگی از پدرش جدا می‌شود و می‌رود کشاورز ارباب یک روستایی می‌شود. ارباب زمینی به او می‌دهد تا ایشان روی زمین کار کند و دوسوم از محصول زمین برای ارباب باشد و یک قسمت از آن برای کربلایی کاظم باشد.

یک روز می‌رود پای منبر یکی از وعاظی که از طرف آیت‌الله حائری یزدی همه ساله مأمور بوده در ماه رمضان در آن منطقه به تبلیغ بیاید. منبری حجت‌الاسلام صابری اراکی بودند، ایشان راجع به خمس و زکات صحبت می‌کنند. سخنران می‌گفت هر اربابی باید سال خمسی داشته باشد و کشاورزها هم باید زکات بدهند. اگر چنانچه خمس و زکات ندهند هر چه نماز بخوانند و روزه بگیرند باطل است. ایشان می‌آیند به ارباب می گویند که بیا و زکات پرداخت کنیم. ارباب زیر بار نمی‌رود و می‌گوید این مباحث را قبول ندارد. کربلایی کاظم هم می‌گوید حالا که تو این مباحث را قبول نداری من هم تو را قبول ندارم و دیگر برای تو کار نمی‌کنم. به همین دلیل می‌رود جای دیگری برای کارگری. چند سالی از این موضوع می گذرد و ارباب پشیمان می‌شود و پیغام می‌دهد به کربلایی کاظم که برگردد. خب پدرشان واسطه می‌شود و ایشان کما فی السابق مشغول به کار در آن زمین کشاورزی می‌شود.

 

 

* داستان امامزاده‌ای که در قرآن مورد عنایت اهل بیت قرار گرفت چه بود؟

کربلایی کاظم یک روز که موعد پرداخت زکات رسیده بود، از یک مسیری که در آن مسیر امامزاده هفتاد و دو تن در ساروق فراهان اراک بود، رد می‌شد. این امامزاده هفتاد و دو تن معروف است. درب امامزاده به دو سید بزرگوار برخورد می‌کند که او را صدا می‌کنند و می‌گویند محمدکاظم بیا برویم یک فاتحه‌ای برای این امامزادگان بخوانیم. پدر به همراه آن دو سید بزرگوار داخل امامزاده می‌روند، فاتحه‌ای برای شهدای مرد آن امامزاده می‌دهند و وقتی می‌خواهند به قبور شهدای زن آن امامزاده بروند برای فاتحه، کربلایی کاظم می‌گوید به آن سمت نباید برویم؛ متولی امام زاده گفته این‌ها زن هستند و نباید مردها برای فاتحه آنجا بروند. فقط زن‌ها مجوز دارند به آن قسمت بروند. یکی از آن دو سید می‌فرماید اینها همه خرافات است، اگر اینگونه باشد که نباید مردها به زیارت حضرت زینب و حضرت معصومه و حضرت زهرا(س) بروند. کربلایی کاظم راضی می‌شود که به آن سمت بروند و فاتحه‌ای می‌فرستند. بعد که از قسمت زنانه خارج می‌شوند و می‌روند سراغ باقی شهدای امامزاده، در آنجا پدر می‌گوید صحنه طور دیگری شد و آن دو سید بزرگوار ذکر می‌گفتند و صلوات می فرستادند و بر روی سقف نوری تابید و آیاتی از قرآن نوشته شد. من که سوادی نداشتم آقا فرمودند این آیات را بخوانم. من عرض کردم من که سوادی ندارم. چطور می توانم بخوانم در حالی که اصلا سواد ندارم؟ آقا فرمود من می‌خوانم تو با من بخوان. بسم الله الرحمن الرحیم. إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ ... . من هم این آیات را خواندم و بعد یکی از آن دو سید، دست بر سینه من گذاشت و بعد رها کرد. یک مرتبه کربلایی می‌بیند آنها غایب شدند و آیات نورانی که بر روی سقف درج شده بود هم دیگر نیست و سپس ایشان بیهوش می‌شود. سنگینی آیات و تشرف یافتن به محضر امام زمان(عج) آنقدر سنگین بود که یک مرتبه بیهوش می‌شود تا فردا صبح. صبح که بیدار می‌شود آیات قرآن را از حفظ تلاوت می‌کند. تمام قرآن به اذن خدا و به دست با برکت حجت بن الحسن(ع) در قلب کربلایی کاظم قرآن نازل شد.

 

* این هفتاد و دو تن امامزاده چه کسانی بودند؟

در زمانی که امام رضا(ع) ولیعهد مأمون ملعون بود، عده‌ای از علویون از نجف و کربلا و کاظمین و مدینه حرکت می‌کنند که خدمت امام برسند. وقتی وارد ایران می شوند مامون امام را شهید کرده بود و به حاکمان شهرها دستور می‌دهد که تمام علویان را در تمامی شهرها که در حال حرکت به سمت خراسان هستند، به قتل برسانند. در همان ساروق این کاروان در داخل یک باغی محاصره می‌شوند، جنگی صورت می‌گیرد و همه به شهادت می‌رسند. چهل نفر دختر به سرپرستی یک خانمی به نام ام‌سلمه بودند و بقیه مرد بودند.

 

 

 

* دیگران از این ماجرا چگونه مطلع شدند؟
ایشان چون روستایی و ساده بود و نمی‌خواست به مردم روستا بگوید که این اتفاق برایش رخ داده است، این حادثه را به کسی نگفت. فقط چند نفر از دوستان نزدیکش را مطلع کرد. 13 سال از این موضوع می‌گذرد تا اینکه ایشان قصد عتبات عالیات می‌کند. در یکی از شهرهای استان همدان برخورد می‌کند به دو مجتهد که قاری و مسلط به قرآن کریم بودند. از آنها یک اشتباه قرآنی می‌گیرد. آنها متعجب می‌شوند و می‌پرسند از کجا اینقدر به قرآن مسلطی و ایشان شرح ماوقع می‌کند. ایشان را می‌برند در کرمانشاه. عکس ایشان را به همراه شرح حالشان در مجله‌ای می‌نویسند و می‌فرستند خدمت آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله کوه کمری، آیت‌الله خوانساری، و آیت‌الله مرعشی نجفی. علمای قم ایشان را احضار می‌کنند.

 پدر تعریف می‌کردند که در قم می‌خواستند خدمت  آیت‌الله بروجردی برسند و در اندرونی خانه ایشان عده‌ای طلبه نشسته بودند و حرف‌های دنیایی می‌زدند و از ذکر خدا و خواندن قرآن حرفی در بینشان نبود. من آنها را نصیحت کردم که مشغول به ذکر خدا باشید و قرآن بخوانید و دیدم آنها اصلا گوش نمی‌دهند. وقتی این حالت را دیدم دست گذاشتم روی گوشم و بلند بلند قرآن خواندم. طلاب که این وضعیت را دیدند گفتند کربلایی کاظم شما هستید حافظ قرآن؟ خدمت آیت‌الله بروجردی خبر می‌برند که کربلایی کاظم در اندرونی هستند و آمده‌اند شما را ببینند. آیت‌الله بروجردی خودشان می‌آیند آنجا و دیده‌بوسی می‌کنند. می پرسند شما همان کربلایی کاظم هستی که حافظ قرآن هست و سوادی هم ندارد؟ پدر می گوید بله. فرمودند من چند تا سؤال از شما دارم. «إذ یعدکم الله إحدى...» در چه سوره‌ای است؟ پدر می‌گوید عرض کردم به آیت‌الله بروجردی این آیه هفت سوره انفال است ولی یک واو هم در اول آیه است. «و إذ» درست است. طلبه‌هایی که در آنجا بودند پرخاش کردند که کارت به جایی رسیده است که می‌خواهی از آیت الله بروجردی اشتباه بگیری؟ آقای بروجردی گفتند بنشینید! من مخصوصا این واو آیه را نگفتم تا ببینم تشخیص می دهد یا خیر. آن سؤال را جواب دادم. سؤال دیگری پرسید. پرسیدند. قرائت شما چه قرائتی ست؟ گفتم قرائت عاصم به روایت حفص است. ایشان گفتند بله ایشان شیعه است و قرائتشان مورد قبول است.

آیت الله بروجردی سؤال دیگری پرسیدند. گفتند من در سوره الضحی تردید دارم که «و اما الیتیم فلا تنهر» و یا «فاما الیتیم...». کربلایی کاظم گفتند فاما الیتیم فلاتنهر و در آیه بعد و اما السائل ... است. اولی با ف است و دومی با واو. سؤال های دیگری از ایشان کرد و جواب گرفت.

* ظاهرا مقام معظم رهبری هم در مشهد با ایشان برخورد داشته‌اند؟

سال 86 خدمت مقام معظم رهبری رسیدم. به بیت ایشان دعوت شده بودم. وقتی گفتم پسر کربلایی کاظم هستم گفتند شبیه پدرت هستی. گفتم مگر شما پدر بنده را دیده‌اید؟ فرمودند شهید نواب صفوی ایشان را آورد مشهد و ایشان را برد بالای منبر، دعوت کردند آیت‌الله میلانی و شیرازی بیایند حافظ قرآن کریم بودن این پیرمرد را امتحان کنند.

سپس گفتند: بنده هم ایشان را امتحان کردم که البته سنم هفده ـ هجده سال بود. واقعا ایشان معجزه بودند. رهبر انقلاب ادامه دادند که حتی ایشان در منزل آیت الله بروجردی هر سؤالی که آیت‌الله بروجردی از ایشان می پرسیدند جواب دادند.

من به رهبری عرض کردم ادامه آن داستان اینگونه هست که کربلایی کاظم به آیت الله بروجردی می‌گوید من هم از شما سئوالاتی دارم. و سئوالش را می پرسد و آیت الله بروجردی در جوابش می ماند. سئوال کرد شما که با قرآن سر و کار دارید یک سوره ای هست که فقط یک کسره دارد. آقای بروجردی هر چه فکر کردند به نتیجه ای نرسیدند گفتند در سوره قل هو الله احدفقط لام «لم یلد» کسره دارد. از این مهمتر هم سئوالی دارم. آن مرجع تقلید فرمود بپرس. گفتم یک سوره ای هست در قرآن که هفت حرف از حروف الفبا در آن سوره نیست. که این هفت حرف از صفات اهل جهنم است. ولی آن سوره سوره رحمت است. آیت الله بروجردی باز در جواب ماندند و گفتند خودت بگو. ایشان گفت سوره حمد است. این سوره هفت حرف ندارد: ج، خ، ذ، ش، ت، ث. که ث از ثبورا کثیرا می آید که صفات اهل جهنم است. ج که حرف جهنم است. خ هم خسران است. ز درختی در جهنم است به نام زقوم. شین هم از شقاوت و شیطان است. ذاء هم از لذا می‌آید. ف هم از فزء اکبر می‌آید. بعد آقا بلند می‌شود و صورت کربلایی کاظم را می بوسد و صد تومان پول به کربلایی کاظم می‌دهد ولی ایشان قبول نمی کنند. می گوید این را بده به طلبه‌هایی که مستحق هستند، من خودم کشاورز هستم و پول حلال در می‌آورم. آقا می‌فرماید خودم در بروجرد کشاورزی دارم از حق خودم می خواهم به شما سهمیه بدهم. ایشان قبول می‌کنند و در همان جا میان طلبه‌ها آن پول را تقسیم می کنند.

 * رهبری نفرمودند چه سئوالی از پدرتان کردند؟

خیر. ولی دستخط ایشان در همان امامزاده در ساروق موجود است که ایشان در وصف کربلایی کاظم مطلبی نوشته‌اند و در آنجا منتشر شده است. یکی از علما می‌گوید در جلسه آیت الله بروجردی که منزل ایشان برگزار می‌شد شرکت کردم و ایشان گفتند هر کس می خواهد حمدی همانند حمدی را که رسول الله می‌خوانند بشنود به قرائت سوره حمد کربلایی کاظم گوش دهد.

 

 

* جریان ورود کربلای کاظم به جریانات سیاسی و گروه فدائیان اسلام چه بود؟

در آن جلسه شهید نواب صفوی تشریف داشتند و کربلایی کاظم را می‌برد جزء گروه فدائیان اسلام می‌کند و می‌گوید می‌خواهم با این معجزه الهی طاغوت را در هم بکوبم. چند سالی با ایشان بودند.

 

در آن سالها کمونیست‌ها و کسروی‌ها به شدت علیه مردم و دین اسلام حمله می‌کردند. می‌گفتند باید دین جدید آوریم و اسلام را باید کنار گذاشت. باید دین جدیدی اختراع کنیم. شهید نواب صفوی با کمک کربلایی کاظم جلساتی برگزار می کردند و در آن از جوانها دعوت می کردند که در جلسات حاضر شوند و معجزه کربلایی کاظم را به جوانان نشان می دادند و جوانان متوجه پویایی دین اسلام و این معجزه می‌شدند و از عوام فریبی‌های کمونیست‌ها در امان می‌ماندند.

 

* به نظرتان رمز موفقیت پدر چه بود؟

آیت الله العظمی خوانساری از ایشان سئوال می پرسد که شما چطور شد که به این درجه رسیدید؟ کربلایی کاظم می گوید من سه تا ویژگی دارم که هر کسی این ویژگی ها را داشته باشد به درجه من می‌رسد. هر کسی این سه ویژگی را داشته باشد خداوند به او کرامت می کند؛ یا طی الارض پیدا می کند، یا مستجاب الدعوه می شود، یا حافظ قرآن. ویژگی اول: نخوردن مال حرام است. من از موقعی که به سن تکلیف رسیدم تا به الان یک لقمه حرام جذب بدنم نشده است. آقای خوانساری فرمودند شما از کجا می‌فهمید که یک لقمه حرام است و نمی خورید؟ پدرم گفتند اگر کسی خمس ندهد، زکاتش را ندهد، ربا بدهد، غذا تهیه کند جلو من بگذارد همان آقایی که مرا برد در آن امامزاده گفت قرآن بخوان صورتش برایم مجسم می شود که با اشاره دست می گوید از این غذا نخور. همان آقا با انگشت اشاره می کند. ویژگی دوم: از گندم و زکات و غیره که پرداخت می کردم هر چه که می ماند یک دهم آن را در راه خدا می دادم. سومین ویژگی: خواندن نمازهای واجب و مستحب 51 رکعت روزانه. همه نمازها را به جا می آوردم و عامل قرآن هم بودم.

 

* ماجرای تطابق قرآن مکتوب با کربلایی کاظم که توسط آیت الله مرعشی نجفی صورت گرفت چیست؟

آیت الله مرعشی نجفی فرمودند برخی از طلبه ها می گویند که قرآن تحریف شده است. این قرآن قرآن زمان پیغمبر نیست. ما هم وقتی داستان کربلایی کاظم را شنیدیم نامه ای نوشتیم و پیغام فرستادیم که کربلایی کاظم بیاید قم. طولی نکشید آمد و با هم دیگر قرار گذاشتند که روزی یک جزء قرآن مقابله کنند. دیدم همان قرآنی که بر محمد بن عبدالله نازل شده است را کربلایی کاظم قرائت می کند.

 

علماء نجف نیز از جمله سیدمحسن حکیم که پدر خاندان عالم پرور حکیم است نیز ایشان را امتحان کردند و تأیید کردند. سید عبد الله شیرازی، آیت الله ابولقاسم خوئی، آیت الله شاه آبادی، آیت الله کاشف الغطاء و علماء دیگر ایشان را امتحان کردند و همگان هم می دانستند که کار، کار اعجاز الهی ست. یک کتاب ادبیاتی به نام مغنی الادیب را به ایشان نشان می دهند و می گویند که این کتاب کتاب قرآن است. ایشان می گوید خیر اینگونه نیست، من کلمات قرآن را به صورت نور می بینم. چند صفحه ورق می زند کتاب را و بر می خورد به یک آیه قرآن و می گوید این آیه قرآن است. می گفت دیگر کلمات تاریک است و این نورانی است و آیه قران همین است. مولف کتاب آن آیه قرآن را برای شاهد مثال بحث ادبیاتی‌اش آورده بود و گفته بود که این شاهد مثال در این آیه فلان است و یک کلمه به آیه اضافه کرده بود. کربلایی کاظم گفته بود این ثم که اینجا آورده شده آیه قرآن نیست، و مابقی کلمات آیه قرآن است. می گویند نویسنده این کتاب فرد بزرگی بوده است. می گوید هر که می خواهد باشد این کتاب قرآن نیست. این مطلب به گوش اهل تسنن می‌رسد ایشان را به کویت دعوت می کنند. آنجا هم با حفاظ سنی بحث می کند و آنها را مغلوب می کند. عرض کنم که در آنجا آیت الله حکیم یک کفنی می گیرد بعد از حدود 4 ماه که آنجا بود وقتی می آیند. یک تابستانی بود که ایشان گفتند من می خواهم بروم قم دیدار آیت الله بروجردی و زیارت حضرت معصومه سلام الله علیه. چون من وصیت کردم در قم دفنم کنید بهتر است که در همان جا مستقر باشم شاید مرگ من برسد. شب را در خانه یکی از اقوام آیت الله بروجردی می‌خوابد. شب که می خواهد نماز شب بخواند به خاطر تاریکی هوا و پله هایی که بود پایش عقب جلو می شود و سرش می خورد به دیوار و سرش می شکند. ایشان را می برند بیمارستان. من تویسرکان بودم و خبری رسید که پدرم مریض است. بعد از چند روز که برادرم آمد از قم گفت که پدر مرحوم شده است و آیت الله بروجردی هم مراسم با شکوهی برایش برگزار کرد. برگشتیم قم تا مراسم سوم پدر را برگزار کنیم.

 

در سال 1332 آیت الله طالقانی یک جلسه مطبوعاتی گرفتند و دعوت کردند از تمام روزنامه نگاران و خبرنگاران جهان اسلام و درآنجا معجزه کربلایی کاظم را به همه معرفی کردند.

 

 

چرا ایشان را در حرم حضرت معصومه دفن نکردند؟

 خب روزی که کربلایی کاظم از دنیا رفت مصادف با روزی بود ساواک تدابیر امنیتی شدیدی علیه قمی‌ها تدارک دیده بود. ساواکی‌ها نباید خبردار می‌شدند که کربلایی کاظم مرحوم شده است. اگر خبردار می شدند جنازه پدرم را بر می داشتند و در دریاچه حوض سلطان می‌انداختند. پدرم را به دور از چشم ساواک و مخفیانه می‌برند در قبرستان قم نو دفن  می کنند. شبی در شیراز بنده را دعوت کردند برای حضور در یک مراسم قرآنی در آن جمع خیل عظیمی از حافظان قرآنی حضور داشتند. در آن جمع آیت الله سلیمی هم حضور داشت. تا متوجه شدند که من در آن جلسه هستم امام جمعه شیراز آیت الله محیی‌الدین حائری شیرازی به بنده گفتند قمی ها برای کربلایی کاظم آیا مقبره ای درست کردند یا خیر؟ گفتم مردم به فکر پول جمع کردن هستند چه کسی به فکر مقبره برای کربلایی کاظم است؟ ایشان آن زمان نامه ای به فرماندار آن زمان قم نوشت و گفت مقبره ای برای کربلایی کاظم درست کنید اگر نمی کنید ما شیرازی ها برای ایشان مقبره درست کنیم. فرماندار گفت خرج زیاد دارد و ما کمک می کنیم ولی مردم سر و صدا می کنند و قبرهای دیگر نبش می شوند و قابل زیارت نمی شوند. آیت الله حائری شیرازی زیر بار نرفتند و یک نفر کارشناس فرستادند قم که معاون شهرداری شیراز بود و آمدند برنامه چیدند و این مقبره را با کمک شیرازی ها درست کردند. الان چندین کشور دنیا با مترجمین می آیند در مقبره و بنده هم تا غروب همیشه در مقبره هستم و برای آنها معجزه کربلایی کاظم را تعریف می کنم. ده روزی هم در لبنان به دعوت حزب الله لبنان دعوت شدم و رفتم در آنجا مصاحبه هایی کردم و در همایش هایی شرکت کردم. سوریه و عراق و عربستان هم همایشهایی بود که حاضر شدم و داستان کربلایی کاظم راتعریف کردم.

 با این سن بالا چرا هنوز دست از این کار تبلیغی بر نمی‌دارید؟

 من 85 سال سن دارم و دیگر رمق چندانی ندارم. ولی پدر در خواب به من گفتند که تو باید این معجزه را به گوش جوانان برسانی تا مردم مطلع شوند و پی به عظمت قرآن ببرند و به دامن قرآن و اهل بیت متوسل شوند.